خسته بودم،
پاهایم دیگر رمقی برای ادامهی راه را نداشت،
آماس زخمهای راه، به چرکآبهای خونآلود رسیده بود،
در مسیری سخت؛ گاهی مجبور بودم بدوم،
گاهی آهسته آهسته گام برمیداشتم،
گاه زیر سایهی درختی نشسته و به خیالِ شانههایی، تکیهگاهی شاید، یله شده و اشکها ریخته بودم.
همچنان در تمام طول راه،
آرمانها قبلهگاه مقصدم بودند،
چشمهام را میبستم و سجده میکردم از خیال رسیدن به مقصدم؛ به رسیدن به اصالت نبرد مردی تنها!
هر چه بیشتر رفتم، بیشتر نرسیدم.
آرمانها همچنان در اصالت میتاختند،
آرمانها در امان بودند از گزند زمان و مکان اما،
اما پای من خسته میشد از زیادی راه،
از این مسیر طولانی،
از این تشنهگی مدام!
… اما درست همانجا، همانجا که تشنهگی، خستهگی، زخمها و ملامتها در من بیداد میکرد،
همانجا که لبهام از تشنهگی خیال خیمهها، ترک برداشته بود،
همانجا که در حسرت زهیر و مسلم و … جانِ جاماندهام به لبِ تشنهام میرسید،
تاریکی خیمهگاه توی صورتم زد؛
بیدار شو! لباس مشکیات را از تن رها کن،
لهوف و تراژدیهای پرشور را خاموش کن،
آرمانها مقابل توأند، جاری در زمان حیات تو!
این خیمه هزار و چهارصد سال است که خاموش است،
این خیمه هزار و چهارصد سال است که در انتظار پاسخ «هل من ناصر ینصرونی» کسی مانده،
هزار و چهارصد سال است، لباس رزم بر تن نکرده کسی،
هزار و چهارصد سال است به عزای مردی تنها، بر سر زدهای و لباس رزم یاری منتقمش را به باد سپردهای،
برخیز، رها کن این خیال شاعرانهات را، هزار و چهارصد سال است خیمهگاه را خاموش کردهاند تا تو تصمیمت را بگیری،
اینجا خیال کارهای نیست، عقل هم، اینجا باید جنون به کار تو بیاید،
هزار و چهارصد سال است هنوز، سیصد و سیزده مجنون توی تاریکی خیمه نمانده، ننشسته، که اصلن کسی پای توی خیمهگاه نگذاشته است!
…
به پاهام مینگرم، جا دارد بمیرم از چرکآبهی خونآلود اینهمه دویدن و نرسیدن، اما همچنان دلخوش از عزای مردی تنها،
به عادتِ هزار و چهارصد سال خیالِ همراهیِ مرد با اشکهام،
به دستهام مینگرم که پرشورتر از هر سال به سینه بکوبمشان،
تا مرد طعم تنهایی را در هزار و چهارصد سال بعد، تازهتر کند!
… کو تا نوبت به سرباختن برسد!
—
خیمهگاه را خاموش کرده بود، گفته بود باید به تصمیمی رسید، هر که خواست برود؛
انتهای راه مشخص است،
میانهای وجود ندارد، یا باید بمانی و یا باید بروی!
از آنهمه کثرت زندههای روزی زمین،
ماندند فقط به شمارش ۷۲ نفر!
… و همهچیز از همین تصمیم به ماندن و رفتن است که شروع میشود؛
تصمیمی به وسعت وزیده شدن نسیمی در طول حیات،
به وسعت شرحهشرحه شدن چیزی در آدم!
*الستُ بربِکم قالوا بلی
یادگار