سرور مجازی

میزبانی وب هاستینگ

سرور اختصاصی

طراحی وب

تبلیغات

راهنمای سرور

ServerHelp

Luna Kordavani

دانلود فیلم با لینک مستقیم

آپلود عکس و تصویر

دانلود نرم افزار

کارت شارژ

دانلود کارتون

سریال نود 32

کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم …

 

به دادم برس

 

 

 

می‌دانی که این‌جا باید کوتاه نوشت، کوتاه گفت و کوتاه شنید

پس کوتاه می‌گویم‌ت

اما

تو

بلند

بخوان‌شان!

 

 

 

*انی اعوذبک من هیجان الحرص، و سَورة الغضب، و غلبة الحسد، و ضعف الصبر، و قلّة القناعة، و شَکاسة الخُلق، و اِلحاح الشّهوة، و ملکة الحمیّة، و مُتابعة الهوی، و سنة الغفلة، و تعاطی الکُلفة، و ایثار الباطل علی الحقّ، و الاِصرار علی المأثم، و استغصار المعصیة، و استکبار الطِاعة، و مُباهاة المُکثرین، و الاِزراءِ بالمقلِین، و سوءِ الولایة لمن تحت أیدینا، و تَرک اشُّکر لمن اصطنع العارفة عندنا، أَو أَن نعصُد ظالما، أَو نخذُل ملهوفا، أَو نَروم ما لیس لنا بحق، او نقول فی العلم بغیر علم …

… فی الاستعاذةَ مِنَ المکارهِ و سَییء الاخلاق و مذام الأَفعال!


پرده براندختی کار به اتمام رفت!

همه چیز از رفتن من شروع شد،

از وقتی تصمیم گرفتم دیگر نباشم،

خودم از خودم هجرت کرد

 

بریدن از مأنوساتِ قبلی‌م

و پیوستن به

دنیای جدیدی که

هنوز نمی‌دانم خودم انتخاب‌ش کردم

یا انتخاب‌م کردند!

 

 

باید کسر می‌شدم از جمع‌ها؛

لازمه‌ی ورود به این دنیای جدید، کسرِ من از جمع بود!

 

کسر شدم از جمع،

حاصلِ “جمع منهای من” شد؛

عدد جدیدی که هر چه نگاه می‌کردم اما نه خودم را تویش می‌دیدم و نه جمعِ قبلی را!

 

عددِ جدید وسیع‌تر از این بود که من با توانِ اندک‌م بتوان‌م تویش جا بشوم!

 

اما در جمع‌ هم نبودم؛

گفتم که کسر شده بودم از جمع‌ها!

 

 

به دنیای جدیدی پیوستم؛

کسر کردم خودم را از جمع‌ها،

دیگر در جمع نیستم،

به عدد جدید رسیدم؛

محو و شیداش شدم و …

… و هیچ شدم!

 

 

* خودم از خودم هجرت کرد؛

…  هیچ‌م و از هیچ‌م واهمه نیست!


کسی شاید شبیهِ من نبینی!

 

بوی عود،

طعمِ چایِ بابونه

پای ثابت عصرهای خانه‌‌م است

 

 

 

… و کمی میل به خواب!

 

 

 

*باز هم همان حکایت همیشه‌گی!

صریر

 

 

 

 

 

 

 

 

زخم،

جراحت،

عمق دردناکِ سختِ  ناعلاجِ دل‌تنگی،

سکوت و صدای ورق زدن کتاب

صدای نفس‌های بلند و ممتد در فضایِ مسقفِ همیشه‌گیِ اتاق؛

چیزهایی نیستند که آدم بریزدشان توی کلمات که جمله بشوند که نوشتن داشته باشند به همین راحتی!

 

 

*گفته بود؛ صدای کشیده شدن نی بر روی ورق وقتی خطاط دارد چیزی می‌نویسد را می‌گویند: صریر!

 

دل‌م عصرهای بی‌خاطره می‌خواهد

راه که می‌روم،

کنار قدم‌هام ردی از سایه‌‌ی تنهایی می‌پاشد توی خیابان‌های همیشه شلوغ شهر،

 

چادرم در باد یله می‌شود،

دل‌م به فنجانی چای بابونه فکر می‌کند،

به ساعت ۴ و ۲۰ دقیقه‌ی بعداز‌ظهرهای یک‌شنبه‌،

به گوشه‌ی دنجی دور.

 

سرمای عصر پاییزی توی صورت‌م می‌خورد؛

 

همه‌جا پر می‌شود از سایه‌های تنهایی

و بوی چای بابونه!

 

 

آرام و در سایه‌

 

 

* …

 

۱۳۹۰/۹/۱۹

بعضی روزها خوب‌ند، باید تمامن به مغز و روح‌ت بسپاری‌شان،

بعضی از روزها که رایحه‌ای از عطر خدا توی‌شان پیچیده است

بعضی روزها که قشنگ‌اند که آرام‌اند که سفیدند که هیچ‌چیزی توی‌شان نیست که دوست‌داشتنی‌اند،

بعضی روزها که مثل امروز من‌اند!

 

 

غریب و عجیب اما هستند،

حتا به گاهی هم که شده حتاتر به غنیمت، اما هستند

بعضی روزها که …

 

جایی باید ثبت شوند بیش از پاییزهایِ سختِ همیشه آیا!؟

 

 

*بوی گل‌ یخ می‌دهد.

 

 

دارد حسین می‌وزد از سمت کربلا …

خسته بودم،

پاهای‌م دیگر رمقی برای ادامه‌ی راه را نداشت،

 

آماس زخم‌های راه، به چرک‌آبه‌ای خون‌آلود رسیده بود،

در مسیری سخت؛ گاهی مجبور بودم بدوم،

گاهی آهسته آهسته گام برمی‌داشتم،

گاه زیر سایه‌ی درختی نشسته و به خیالِ شانه‌هایی، تکیه‌گاهی شاید، یله شده و اشک‌ها ریخته بودم.

 

هم‌چنان در تمام طول راه،

آرمان‌ها قبله‌گاه مقصدم بودند،

چشم‌هام را می‌بستم و سجده‌ می‌کردم از خیال رسیدن به مقصدم؛ به رسیدن به اصالت نبرد مردی تنها!

 

هر چه بیش‌تر رفتم، بیش‌تر نرسیدم.

آرمان‌ها هم‌چنان در اصالت می‌تاختند،

آرمان‌ها در امان بودند از گزند زمان و مکان اما،

اما پای من خسته می‌شد از زیادی راه،

از این مسیر طولانی،

از این تشنه‌گی مدام!

 

… اما درست همان‌جا، هما‌ن‌جا که تشنه‌گی، خسته‌گی، زخم‌ها و ملامت‌ها در من بی‌داد می‌کرد،

همان‌جا که لب‌هام از تشنه‌گی خیال خیمه‌ها، ترک برداشته بود،

همان‌جا که در حسرت زهیر و مسلم و … جانِ‌ جامانده‌ام به لبِ تشنه‌ام می‌رسید،

تاریکی خیمه‌گاه توی صورتم زد؛

بیدار شو! لباس مشکی‌ات را از تن رها کن،

لهوف و تراژدی‌های پرشور را خاموش کن،

آرمان‌ها مقابل تو‌أند، جاری در زمان حیات تو!

 

این خیمه هزار و چهارصد سال است که خاموش است،

این خیمه هزار و چهارصد سال است که در انتظار پاسخ «هل من ناصر ینصرونی» کسی مانده،

 

هزار و چهارصد سال است، لباس رزم بر تن نکرده کسی،

هزار و چهارصد سال است به عزای مردی تنها، بر سر زده‌ای و لباس رزم یاری منتقمش را به باد سپرده‌ای،

برخیز، رها کن این خیال شاعرانه‌ات را، هزار و چهارصد سال است خیمه‌گاه را خاموش کرده‌اند تا تو تصمیم‌ت را بگیری،

این‌جا خیال کاره‌ای نیست، عقل هم، این‌جا باید جنون به کار تو بیاید،

هزار و چهارصد سال است هنوز، سی‌صد و سیزده مجنون توی تاریکی خیمه نمانده، ننشسته، که اصلن کسی پای توی خیمه‌گاه نگذاشته است!

 

به پاها‌م می‌نگرم، جا دارد بمیرم از چرک‌آبه‌ی خون‌آلود این‌همه دویدن و نرسیدن، اما هم‌چنان دل‌خوش از عزای مردی تنها،

به عادتِ هزار و چهارصد سال خیالِ هم‌راهیِ مرد با اشک‌هام،

به دست‌ها‌م می‌نگرم که پرشورتر از هر سال به سینه بکوبم‌شان،

تا مرد طعم تنهایی را در هزار و چهارصد سال بعد، تازه‌تر‌ کند!

 

… کو تا نوبت به سرباختن برسد!

 

 

خیمه‌گاه را خاموش کرده بود، گفته بود باید به تصمیمی رسید، هر که خواست برود؛

انتهای راه مشخص است،

میانه‌ای وجود ندارد، یا باید بمانی و یا باید بروی!

از آن‌همه کثرت زنده‌های روزی زمین،

ماندند فقط به شمارش ۷۲ نفر!

 

… و همه‌چیز از همین تصمیم به ماندن و رفتن است که شروع می‌شود؛

تصمیمی به وسعت وزیده شدن نسیمی در طول حیات،

به وسعت شرحه‌‌شرحه‌ شدن چیزی در آدم!

 

 

*الستُ بربِکم قالوا بلی

چه‌قدر برف می‌بارد را دوست دارم… در این حوالی!

پلیور زمستانی که سوغات تو است‌ از کناره‌ی آبی مدیترانه، تن‌م است، یقه‌اش درست تا انتهای صورت‌م برمی‌گردد و دولا می‌شود.

دامنِ پشمیِ چهارخانه‌دار و جورابِ بافتنیِ بنفشِ طرح‌دار،

شال‌گردن‌م را هم باز می‌کنم، دور سرم می‌چرخانم و خودم را کامل می‌پوشانم،

شنل سیاه رنگ بافته‌ی کار دست زنان ترکمن را روی دوشم می‌اندازم و پله‌ها را یکی یکی یکی یکی، پایین می‌آیم،

داخل حیاط می‌شوم؛ درخت‌ها و باغچه پر از برف شده و هم‌چنان ریز ریز برف می‌بارد،

سرخوشم یا ناخوش؟ نمی‌دانم!

هوا سرد است، زیاد و من سرمایی هستم، زیاد اما عاشق پاییزم و عاشق زمستان!

 

دل‌م چای و لیمو می‌خواهد، داغ و توی یک لیوان شیشه‌ای که رنگش را ببینم و قبل از خوردن حتمن بو کنمش،

دل‌م بوی پرتقال می‌خواهد، آن‌هم درست وقتی که پنجره‌های خانه از سرمای بیرون و گرمای خانه، قطره قطره به شبنم نشسته و چراغ‌های شهر روشنایی‌اشان توی انعکاس سفیدی برف‌، نارنجی نارنجی دیده‌ می‌شوند.

دل‌م قطعه‌ی حکومت نظامی میکیس‌تئودارکیس می‌خواهد که گوش کنم و پر یادتر و دیوانه‌ترم کند یا نه فرو بروم توی بالشت نرمِ تخت و برای بار سوم، جنگ و صلح لئو تولستوی را بخوانم و از دنیا کنده شوم!

 

دل‌م پاییز می‌خواهد، زمستان می‌خواهد،

کتاب می‌خواهد،

موسیقی،

خانه‌ی گرم،

رنگِ تندِ نارنجی،

بوی پرتقال،

بوی خیسِ خاکِ باران خورده،

دویدنِ توی برف،

نوشتن حرف‌های خوب،

 

دل‌م این‌همه آرزوی کوتاه دارد؛

شدنی،

در دست‌رس،

آسان

اما …

 

چیزی‌ هست، اتفاقی‌ست در من که؛

زمستان هم،

برف هم،

کتاب هم،

شعر و

هر چیزی که می‌توانست روزگاری مدید مرا خوش کند؛

نیست؛

مُرده است،

چون تمام ثانیه‌ها و ساعت‌ها و روزها و ماه‌های مُرده‌ی این احوالی!

 

پله‌ها را یکی یکی یکی یکی بالا می‌آیم،

گرما توی صورت‌م دویده،

انگار آتش توی چشم‌هام روشن کرده باشند،

می‌سوزند چشم‌هام،

ردی خنک توی صورت‌م جاری می‌شود؛

 

شبیه هیچ حسی نیستم!

 

 

برف که می‌بارد،

ریز ریز،

یک‌دست، بی مضائقه و گسترده

 

یادِ یادهایی می‌افتد آدم که؛

می‌بارند،

ریز ریز،

یک‌دست، بی‌مضائقه و گسترده!

 

 

*… و نعوذبک نمدّ فی آمالنا!

 

ساقی به روی من در می‌خانه باز کن

 

گفت که؛ سلام نام خداست، علیکم هم یعنی خدا با ماست و رحمت‌الله هم که حکمن برای خود خود حضرتش است، برکات‌ش هم برای تو!

و اما؛

به تاریخ این صفحه که نگاهی بیاندازید، دست‌تان می‌آید که فروردینِ بهار «انارستان»‌م ثبت شده بود اما همین است دیگر گردش روزگار، هی چرخید و چرخید و چرخید تا بیاید فصل دل‌تنگ و خوشِ پاییز؛ فصل شروع بارگیری انارها، تا خیلی هم بی‌بهانه نباشد شروع انارستان من هم!

حرف‌های اولین پست همین‌هاست!

 

 

نتوان بست زبانش ز پریشان گوئی

آن‌که در سینه به جز قلب پریشانش نیست

 

*ناسیاً لذکرک فیما أولیتنی

 

سلام هم‌وبلاگی!

به هم‌وبلاگی خوش آمدید. این نخستین نوشته‌‌ی شماست. می‌توانید آن را ویرایش یا پاک کنید و پس از آن وبلاگ‌نویسی را آغاز کنید!